تبليغاتX
بتی عشق محمد
هرکانیا
با ما صبور باش . ما مرديم. كاري كن خود را خاص

 

احساس كنيم . ما پسر بچه ايم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 10:4  توسط بتی ومحمد  | 

خانه ای خواهیم ساخت (تادر زیر باران خیس نشیم)

يك شوهر به تحسين و احترام دائم نياز دارد. بخشي از اين تحسين و احترام را مي تواند در ميحط كار و از

 

سايرين دريافت كند . اما مشتاق است كه بخش عمدة آن را از همسرش دريافت كند .
.............................................................................................................................................

به داستان هايم گوش كن , حتي اگر به نظرت ملال آور

بيايند . براي من ملال آور نيستند و لابد دليلي دارم كه

مي خواهم آنها را براي تو بگويم

..........................................................................................................................................

درك كن كه رؤيا طرح اولية واقعيت است . رؤياهاي شريك

 

زندگي ات را تغذيه كن . حمايتش كن تا كسي شود كه

 

دلش مي خواهد .
.........................................................................................................................................

 

 

وقتي ما در زندگي گم مي شويم , دوست نداريم جهت

 

درست را بپريم . وقتي مي بيني گم شده ام , راهي

 

پيدا كن كه با ملايمت مرا به مسير درست برگرداني

...............................................................................................................................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 10:3  توسط بتی ومحمد  | 

کرتیم از عرش تا فرش

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 9:46  توسط بتی ومحمد  | 

وقت غروب خورشید رفت. آفتابگردون به دنبال خورشید گشت.

 ناگهان یه ستاره چشمک زد. آفتابگردون سرشو انداخت پایین.

گلها هیچ وقت خیانت نمیکنن!!

............................................................................................................................................

یکی بود یکی نبود توی این قصه ی ما یک پسر بود که هیچ چیز توی دنیا
نداشت اما همیشه راضی و خندان بود. یک روز تمام فرشته ها نزد خدا
جمع شده بودند یکی از فرشته ها از خدا پرسید: خدایا این پسر چرا همیشه
شاد و راضی است؟ خدا از فرشته ها خواست که هر کدام از آنها دلیلش
را میدانند جواب بدهند. اما کسی جواب نداد ولی جبرییل جواب را می دانست
و گفت: خدایا شما به انسانها چیزی دادید که
به ما ندادید و آن قسمتی از وجود خود شما یعنی عشق است.
جبرییل ادامه داد:آری این پسر عاشق
است اما معشوقه ی او که دختری زیباست به او اهمیت نمی دهد و مغرور
است. فردای آن روز شیطان به سراغ دختر رفت آن را طلسم کرد و به شاخه
گلی سرخ تبدیل کرد و آن را در بیابان گذاشت گل سرخ ضعیف است بدون آب
میمیرد. پسر عاشق از این که معشوقه ی خود را ندیده بود ناراحت بود و
نگران تا این که با پرس و جو به بیابان و گل سرخ رسید. گل سرخ داشت از
بی آبی میمرد پسر هر چه گشت آبی پیدا نکرد پس فکری کرد تا دختر را نجات
دهد. او بزرگترین خار گل را که همان کینه و غرور بود از ساقه ی گل جدا
کرد و آن را در قلبش فرو کرد خون از قلبش جاری شد و به ریشه های گل
رسید طلسم باطل شد و گل تبدیل به دخترک شد . اما دختر باز هم بی توجه
از کنار پسر گذشت اما پسر در لحظه ای که داشت جان میداد خوشحال
بود چون معشوقه ی خود را نجات داده بود و با همان خوشحالی جان داد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:32  توسط بتی ومحمد  |